پایگاه شرکت ها

تحریریه پترونت

پترونت: در میانه‌ی قرن بیستم موج عظیمی از نظریات توسعه‌محور در محافل دانشگاهی و روشن‌فکری از مبدأ اروپای غربی و آمریکای شمالی به مقصدِ جهان سوم صادر شده و بعد از این صدور اولیه بذرهای این نظریات باعث به وجود آمدن انواع و اقسامِ نظریاتِ توسعه‌ی در ظاهر بومی اما باطناً وارداتی در کشورهای عقب‌مانده شده است. این نظریات که عموماً منطق‌هایی بسیار تک‌بعدی و خطی دارند و هیچ‌گاه در قد و قواره‌ی نظریات اصیل و ریشه‌دار غربی نیستند، اندیشمندان و نخبگانِ مورد نیاز خود را در جوامع مقصد تولید نموده و حالا همه‌ی مسائل مربوط به این نظریات به طرز غیرقابل انکاری بدیهی به نظر می‌رسند. به نظر می‌رسد فهمِ علت بروز و همه‌گیری این نظریات بدون رجوع به بسترهای تاریخی وقایع ژئوپولتیک در اواسط قرن بیستم غیرممکن باشد. در این یادداشت می‌کوشیم ریشه‌های گسترش ادبیات توسعه در محافل فکری قرن بیستم، انواع آن و مشکلات آنها را با تمرکز بر کشورهای نفتی مورد بررسی قرار دهیم. البته دیگر هدفِ اصلیِ این یادداشت، بحث و استدلال پیرامونِ علتِ نادرست بودنِ نظریاتی است که تمام مشکلاتِ اقتصادی-اجتماعیِ کشورهای نفت‌خیز و از جمله ایران را به وجودِ نفت در این کشورها نسبت می‌دهند.
 
بسترهای تاریخی ظهور نظریات توسعه
جنگ جهانی دوم تنازع بقاء برای کشورهای اروپایی و آمریکای شمالی بود؛ چیزی که هیچ ربطی به مردم آسیا و آفریقا نداشت اما آنها را درست به اندازه مردم اروپا درگیر توحش و خشونت‌های جنگ و هم‌چنین به طرز شدیدتری عواقبِ آن نمود. تنگ شدن فضای مستعمراتی برای سودآوری سرمایه‌های کشورهای مرکز، انحصار برخی کشورها بر قسمت عمده‌ای از مستعمرات و کوتاه ماندن دست برخی دیگر از آن و البته حل ناشده باقی ماندن بسیاری از معضلاتِ به وجود آورنده‌ی جنگ جهانی اول، همه و همه دست در دست هم‌دیگر دادند تا دنیا را وارد فصل تازه‌ای از خشونت‌های مرگ‌بار کنند. پس از جنگ نیز بیشتر مسائل و معضلاتِ به وجود آورنده‌ی دو جنگ پیشین، هم‌چنان حل نشده باقی مانده بود، اما این بار به عکس جنگ اول سردمداران جهان به این نتیجه رسیده بودند که شیوه‌ی قدیمی (مستعمراتی) دیگر تکافوی اداره‌ی جهان را نخواهد کرد و بنابراین باید نظمی دیگر برای جهان هم در قسمتِ جنوبی و هم برای شمالِ پیش‌رفته برگزید. مستعمره‌سازی با استفاده از ابزار نظامی و هژمونی فرهنگی عمدتاً  تنها سبب آن می‌شد که رقابت‌های خشونت‌باری میان کشورهای استعمارگر برای سلطه بر مستعمرات تازه و قدیمی ایجاد شود و این تازه در شرایطی بود که در شرق نیز یک قدرت آلترناتیو به نام شوروی متولد شده بود که می‌توانست از شرایط غیرانسانی تحمیل شده بر مردم مستعمرات استفاده کرده و دست اروپا و آمریکای شمالی را از آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین کوتاه کند. بنابراین سیاست استعماری باید تغییر می‌کرد وگرنه با تضعیف جبهه‌ی استعمارگر (به علت منازعات درونی) و قدرت‌گیری شوروی در کنار افزایش خواست‌های داخلی در مستعمرات برای آزادی و زندگی بهتر، همه چیز از دست کشورهای غربی خارج می‌شد.
حالا و با در نظر داشتن شرایط پساجنگیِ دهه‌های 50 و 60 میلادی می‌توان به درک علتِ دموکرات و خیرخواه شدن ناگهانی کشورهای غربی نائل شد: در جایی که دیگر نمی‌شود به راحتی و به زور سلاح امور خود را پیش‌ برد، باید ایده‌های تازه در مغزهای مردم کاشت؛ البته ایده‌هایی که تنها ظاهری تازه دارند وگرنه در باطن تداوم همان سلاح‌های پیشین هستند. در سال‌ها و دهه‌های ابتداییِ پس از جنگ، بریتانیای کبیر، فرانسه و ایالات متحده ناگهان در ظاهر از موضع نیروهایی اشغال‌گر به مقام کشورهایی نیکوکار و خیرخواه نسل بشر تغییر شکل دادند، تا بتوانند سیاست‌های استعماری خود را با شیوه‌هایی نوین ادامه دهند. البته باید اعتراف کرد که این تغییر استراتژی با توجه به شرایط آن سال‌ها بسیار فکرشده بوده است. در قرن جدید با افزایش امکانات ارتباطی، به وجود آمدن ایده‌های نوین و ایجاد انگیزش‌های لازم برای تغییر شیوه‌‌های زندگی، امکان تداوم سلطه به واسطه‌ی زور و خشونت عریان از صفر هم کمتر بود و تازه در اینجا ما نمی‌خواهیم دوباره بحث منازعات درونی و قدیمی بلوک غرب را پیش بکشیم.
با این اوصاف و در دنیای ایده‌های تازه، قبل از هر چیزی نیاز به ارائه‌ی ایده‌های تازه‌تر برای تداوم وضعیت موجود، وجود خواهد داشت. در مقابل ایده استقلال‌خواهی، عدالت، آزادی، جمع‌گرایی، دموکراسی توده‌ای و... باید با قرار دادن ایده‌هایی نظیر جهانی‌گرایی، نوسازی، رشد در مسیر غربی (مسیری که اروپا از قرن هفدهم طی کرده بود)، آزادی‌های فردی، فردگرایی و دموکراسی پارلمانی، جلوی هرگونه حرکت خارج از برنامه‌ای را در مستعمرات گرفت؛ و این چنین بود که ناگهان اندیشمندان غربی که تا پیش از دو جنگِ جهانی قرن بیستم، تنها برای اکتشافات انسان‌شناختی به جنوب یا جهان سومِ فعلی تردد می‌کردند و همیشه انسان رنگین پوست (یعنی تمام انسان‌ها غیر از اروپایی‌ها و آنگلوساکسون‌های آمریکای شمالی) را نه در لفظ که در عمل گونه‌ی پست انسانی در نظر می‌آوردند، ناگهان طرف‌دار این «موجود پست» شدند و حجم عظیمی از تحقیقات حوزه‌ی علوم انسانی خود را بر شناسایی راه‌های توسعه‌ و رشد این «گونه» قرار دادند. ادبیات توسعه در غرب بر مبنای چنین شرایطی شکل گرفت و در دهه‌های بعد با صدور آن به جهان سوم (هم از طریق آکادمی و هم رسانه)، مدیریت آن به دانشگاه‌ها و رسانه‌های جهان سوم سپرده شد.
در دهه‌های ابتدایی، نظریات استعماری نوسازی (مدرنیزاسیون) و در دهه‌های متأخر نظریات پسامدرنِ توسعه (نظریات مشارکت محور و توسعه از پایین)، در مقابل ایده‌های فرعی مثل نظریات وابستگی در آمریکای جنوبی، نظریاتِ رشد غیرسرمایه‌داری در بلوک شرق، ملی‌گرایی در خاورمیانه و جنبش‌های استقلال‌خواهانه در آسیای جنوب شرقی و آفریقا دستِ بالا را یافتند و توانستند برای دهه‌ها به انسانِ رنگین پوست بقبولانند که تنها راه فرار از نکبتِ جهان سوم، آمدن به دنیایی‌ست که آنها وعده‌اش را می‌دهند: دنیای که در آن شما دو دستی نفت خام یا قهوه یا گندم یا نیشکر یا مغز نوابغ یا نیروی کار ارزان خود را به ما می‌دهید و ما در عوض دلار و کالاهای خود را به همراه آزادی و دموکراسی و بسیاری حرف‌های زیبای دیگر به شما خواهیم داد... شما لازم نیست کار خاصی بکنید، فقط کافی است آن کارهای کوچکی را که ما قرن‌ها پیش تجربه کرده‌ایم، دوباره تجربه کنید تا در عرض چند دهه شما هم مثل ما ملت‌های بزرگی باشید.
ادبیات توسعه، در اکثریت موارد هیچ روایتی به جز روایت بالا نیست، فقط ممکن است جزئیات فرق کند یا نوع بیان روایت (به خصوص برای پُست‌مدرن‌ها که البته اصلاً به روایت اعتقادی ندارند!) متفاوت از بالا باشد. با این وجود جالب این‌جاست که این نظریات نه در مورد انسان رنگین‌پوست و نه برای سفیدپوستانِ غربی هیچ کدام نتوانست از بروز بحران‌ها جلوگیری کند. غرب علی‌رغم این که موفقیت‌های بیشماری در زمینه ایجاد ایده‌های تازه در مستعمرات سابق داشته، هنوز درگیر جنگ درونیِ خشونت‌بار بر سر استثمار مستعمرات است و علاوه بر آن با بحران‌های ساختاری متناوب مواجه است و در جهان سوم نیز هر سال دریغ از پارسال: نه معیشت بهبود می‌یابد و نه دموکراسی و آزادی فردی همه‌گیر می‌شود.
 
روایتِ توسعه در کشورهای نفت‌خیز
قصه‌ی پست‌مدرن و البته بسیار سیاهِ بالا اما در مورد نفت و کشورهای نفت‌خیز دارای جزئیات هیجان‌انگیزتری است. ادبیات توسعه در این کشورها دچار یک عذاب وجدان شدید به نام وابستگی به نفت است. به این معنا که همان روایتی که وابستگی به نفت را در ابتدا ساخته و پرداخته بود و راه توسعه را تنها خام‌فروشی نفت نشان داده بود، در چرخشی ناگهانی همین وابستگی به نفت را عامل و مسببِ همه‌ی بدبختی‌های تاریخی مللِ فروشنده‌ی نفت معرفی می‌کند... جالب این است که نه روایت اول آنها در مورد فروش نفت و به دست آمدن آزادی و دموکراسی و مدرن شدن جامعه و نه این ضدروایت متأخر که در آن با افسوس و پشت دست گزیدن وجود نفت را تنها عامل فلاکت معیشتی و البته سیاسی جوامع نفتی می‌دانند، هیچ کدام در نهایت هیچ پایه‌ای در حقیقت ندارد. چراکه نفت به خودیِ خود عامل هیچ‌چیزی نیست؛ نفت فقط یک کالاست، نه یک قدرت مابعدالطبیعی که اتوماتیک توسعه ایجاد کند یا از آن طرف تنها علت عقب‌ماندگی باشد.
 
احتجاجی پیرامونِ بی‌پایه بودنِ عذاب وجدانِ نفتیِ نظریات توسعه
فرض کنید شما یک شهروندِ بیکار و مطلقاً بی‌پول هستید که تمام طول روز برای به دست آوردن یک وعده غذای گرم دست به تلاشی طاقت‌فرسا می‌زنید؛ در زمینه سایر موارد لازم زندگیِ طبیعی یک انسان یعنی بهداشت، مسکن، هزینه‌های درمانی، لباس و... نیز مطلقاً هیچ امکانی در اختیارتان نیست؛ اگر در این شرایط ناگهان به شما خبر دهند که به واسطه‌ی یک رابطه‌ی فامیلی دور و بر اساس بخت و اقبال ثروتی هنگفت به شما ارث رسیده است، در آن صورت به این ثروت چگونه نگاه خواهید کرد؟ آیا این ثروت از نگاه شما و دیگران به یک بلای آسمانی تعبیر می‌شود یا یک کشتی نجات؟ عقل سلیم به ما می‌گوید که برای فردی که در معرض گرسنگی، بی‌خانمانی و بیماری قرار دارد، این ثروت یک خیرِ مطلق است و الباقی ماجرا (یعنی چگونگی مصرف این ثروت و یا تغییر شخصیت شما بعد از کسبِ آن) هیچ ربطی به تحلیل اولیه‌‌ در مورد نیاز اساسی به آن ثروت نداشته و ابداً محلی از اعراب ندارد.
حال بگذارید استعاره‌ای بالا را با یک تشبیه ملموس‌تر و این بار در سطحی کلان‌تر پی‌بگیریم: فرض کنید یک کشور یا جامعه‌ای عقب‌مانده (یا عقب‌نگه‌داشته شده) در دوران معاصر، بنا به دلایلی -که اگرچه بسیار حائز اهمیت‌اند اما موضوع بحث این یادداشت نیستند- نسبت به تأمین نیازهای اولیه‌ی خود ناتوان مانده است و با تداوم همین روند در نسبت با شتاب تمدنیِ کل جهان، روز به روز اوضاع و احوال وخیم‌تری را تجربه خواهد نمود؛ حال اگر ناگهان متوجه ثروتی کلان شود که می‌تواند با آن نیازهای اولیه و ضروری شهروندان خود را تأمین نموده و علاوه بر آن، این ثروت آن‌قدر کلان است که می‌توان با آن تحولی اساسی در این جامعه ایجاد نمود؛ آیا اینجا باز هم صحبت از خیر و یا شر بودن این ثروت کوچک‌ترین منطقی خواهد داشت؟
به جای جامعه‌ی فرضی پاراگراف بالا  به راحتی می‌توانید نام‌های زیادی قرار دهید! عراق، سوریه، عربستان، نیجریه، لیبی، ونزوئلا و البته ایران. تعارف را کنار بگذاریم: ما قبل از کشف نفت توسط شرکت‌های نفتی بریتانیایی به لحاظ صنعتی از جمله عقب‌مانده‌ترین جوامع جهان به شمار می‌آمده‌ایم، به طرزی که یک قحطی ساده کشته‌های میلیونی در کشور به جای می‌گذاشته است. آیا یک چنین جامعه‌ای را می‌توان به خاطر استفاده از نفت شماتت کرد؟ این که چرا ایران در آن زمان عقب مانده بود و البته پرداختن به این که پس از کشف نفت در جنوب ایران کشورهای غربی دست به استثمار منابع ما زده‌اند جای خود دارد، ما فعلاً در مورد منطق اولیه‌ترین نیازهای انسانی حرف می‌زنیم.
در آغاز قرنی که پس از قرن نوزدهم (قرن طلایی استعمار جهانی توسط اروپای غربی) واقع شده بود و ما در آن صاحب نفت شدیم، ایران جامعه‌ای بود با تمدنی کشاورزی، دولتی بدوی و ملوک‌الطوایفی، بدون نیروی دفاعی کارآمد، غرق در گرسنگی، فقر و فلاکت؛ این جامعه ناگهان خود را در موقعیتی می‌دید که می‌تواند حداقل گندم به مقدار مورد نیاز خود برای یک سال داشته باشد! قطعاً اینجا علمای اخلاق نمی‌توانند به خاطر فاسد شدن آتی اقتصاد مبتنی بر نفت، اصل نیاز اولیه را نادیده بگیرند.
به زمان فعلی برگردیم، یعنی زمانی که صد سال از عمر نفت در ایران گذشته و چندین دهه نیز از رواج نظریه‌پردازی‌های ضدنفتی سپری شده است؛ درست در زمانه‌ای که علوم اجتماعی، اقتصادی و سیاسی هم در وجه آکادمیک‌شان و هم در سویه‌ی روشن‌فکری خود به فرمولی جادویی در مورد نفت دست یافته‌اند: نفت عامل عقب‌مانده‌گی‌ست، نفت عامل فساد است، نفت عامل فقر است، نفت عامل عدم توسعه‌یافتگی‌ست، نفت عامل اقتدار دولت است، نفت عامل شکل‌نگرفتن جامعه مدنی است و... حال سوالی که پیش می‌آید این است که اگر نفت عامل همه‌ی اینهاست پس چرا در زمان قاجار جامعه مدنی نداشتیم؟ چرا آن زمان فساد دولتی از امروز هم بیشتر بوده و دولتی مستبد و قلدر در ابلهانه‌ترین شکل ممکن‌اش بر مصدر امور قرار داشت؟ چرا آن زمان توسعه نیافتیم و گرسنه بودیم؟ این سوالات، سوالاتی ‌است که هیچ کدام از علمای مترجم و مؤلف و نظریه‌ساز ایرانی قطعاً قادر به پاسخ دادن به آنها نیستند.
به استعاره‌ی اول خود بازگردیم؛ شهروند بیکار و گرسنه‌ی ما حالا با ثروتی که در اختیار دارد یک اتومبیلِ چند میلیارد تومانی تهیه کرده و روزی چند بار آن را به در و دیوار می‌زند، دست به قماربازی زده و روز به روز ثروت خود را بیشتر به هدر می‌دهد، رستوران‌های گران قیمت می‌رود و هیچ نوع درخواستی که از شکم‌اش صادر شده باشد را رد نمی‌کند و... با این وجود ثروت‌اش آنقدر زیاد است که کک‌اش هم نمی‌گزد. او کتاب و روزنامه نمی‌خواند، با فرهنگ نیست، به دیگران احترام نمی‌گذارد، دوراندیشی اقتصادی ندارد، سعی نمی‌کند پول خود را در جایی سرمایه‌گذاری کند و... در این وضعیت است که ناگهان اطرافیانِ او همه چیز و ریشه‌ی همه‌ی مشکلات او را به ثروتی که ارث برده، نسبت می‌دهند! آیا اطرافیان او، از خودِ او هم کوته‌فکرتر نیستند؟
به زمان فعلی برگردیم؛ ما در اوایل قرن بیستم کشوری عقب‌مانده بودیم که هیچ چیزی از تمدن‌های باستانی و غیرباستانیِ گذشته خود به ارث نبرده و هیچ نوعی از فرهنگ و برنامه‌ریزی و دوراندیشی و حکمت را در خود نمی‌دیده و تازه گرسنه هم بودیم؛ نفت آمد و باز هم در این موارد چیز قابل عرضه‌ای نداشتیم اما این‌بار دیگر گرسنه نبودیم! آیا مشکل اینجا نفت است؟ آیا مشکل نفت بود که با محمدعلی‌شاه و رضاخان‌هایمان مشروطه‌ی ایرانی را به باد فنا دادیم؟ آیا مشکل وجود نفت بود که محمد مصدق را که خود برای ملی کردن نفت به پا خواسته بود، با کودتا سرنگون کردیم؟ آیا مشکل نفت است که حالا به خاطر کاهش قیمت جهانی آن کسری بودجه داریم؟ آیا واقعا نفت باعث شده تا ما امروز خام‌فروشی کنیم و هنوز هم پس از صد سال از پس اقتصاد خود برنیاییم؟
خیر، مشکل نفت یا وابستگی به آن نیست. مشکل هر چیزی هست الا نفت. آیا نمی‌توان فرض کرد مشکل ما می‌تواند وابستگی به اقتصاد استعماری و قطب‌های جهانیِ اقتصادِ جهانی‌شده باشد؟ آیا نمی‌توان فرض کرد مشکل ذهنیتِ عقب‌افتاده‌ و نظریاتِ وارداتیِ مشکوک در حوزه‌های فکری و نظریِ ماست؟ آیا در این‌جا باید به هر کسی که موضوعِ وابستگی فکری و اقتصادی به کشورهای مرکز را در بحث وارد می‌کند انگِ توهمِ توطئه زد؟
نفت چیزی خنثی است مانند طلا، مانند پول، مانند یک حساب بانکی. نفت یک شیء است و نه چیزی بیشتر؛ وقتی ما به نفت جان می‌بخشیم و آن را هم‌چون هیولایی تصور می‌کنیم که خارج از ما و ارداه‌ی ما جانی مستقل دارد، بی هیچ تعارفی دچار نوعی ازخودبیگانگی و ضعف اخلاقی شده‌ایم، ضعفی که هم‌چون یک حفره کم‌کم تمام موجودیت انسانی و اخلاقی  ما را پُر خواهد کرد. در دنیای امروز چندین قطب بزرگِ اقتصادِ جهانی با ولعی سیری‌ناپذیر خواهان نفت ما بوده و با توجه به ابزارهای مالی و سیاسی  خود قادر به مدیریت ما هستند. اینجا مشکل هیچ کسی یا چیزی غیر از خود ما نیست. منطق دنیا سودگرایانه و مبتنی بر حداکثرسازی سود است و هر ملتی خواهان انتفاع از کشورهای دیگر؛ این که این منطق درست است یا غلط را کاری نداریم اما در این دنیا نمی‌توان تا ابد نفت فروخت و به سود خود امیدوار ماند. یک دسیسه‌ی سیاسی مانند مورد اخیرِ کاهش 50 درصدیِ بهای نفت که عملاً برای به زانو درآوردن پوتین طراحی شده است، یا جریان تحریم‌های غرب علیه ایران و یا یک بحران اقتصادی در کشورهای مرکز، می‌تواند کسری بودجه‌های بسیار بزرگی در اقتصاد ایران ایجاد کند و این قطعاً یک ننگ ملی برای ملتی است که با دو انقلاب و انواع و اقسام جنبش‌های اجتماعی در صد سال گذشته داعیه‌دارِ پیش‌رو بون و روشن‌بینی در میان ملت‌های خاورمیانه است.
نفت یک امتیاز است و نه یک نقیصه، کشوری مثل نروژ آن را صرف خدمات رفاهی خود می‌کند و با آن برای نسل‌های آتی سرمایه‌گذاری می‌کند و از لحاظ سیاسی هم یک کشور پیشرفته به حساب می‌آید و کشوری هم مثل عربستان آن را به حساب‌های شاه‌زاده‌های خود واریز می‌کند تا با آن لامبورگینی بخرند یا برای داعش و جبهه‌ی النصره سلاح بفرستند، و در همان حال از لحاظ سیاسی نیز کشوری است که در مسابقه تحجر و عقب‌ماندگی از شاهان دوره‌ی قاجار ایران هم حتا پیشی‌گرفته‌. حال باید پرسید چرا ما از حیث سیاست‌های اقتصادی، بین نروژ و عربستان سعی داریم از عربستان تقلید کنیم؟ چرا ما این‌قدر وابسته‌ایم و نفت خود را صرف بودجه جاری دولت‌مان می‌کنیم؟ هیچ می‌دانستید که اگر ما اقتصادی تولیدی داشتیم و اگر نفت واقعاً ملی می‌بود و پول آن در قالب خدمات رفاهی هدفمند و برنامه‌ریزی شده به دست شهروندان می‌رسید یا در حسابی مشترک برای فرزندان‌مان پس‌انداز می‌شد، هیچ وقت با پایین آمدن قیمت جهانیِ آن دچار کسری بودجه نمی‌شدیم؟

حوزه فعالیت شرکت